یاور.م و پروکروستس زدایی از عصر مدرن
به قلم: علیرضا حکیمی
تنظم انجمن ادیبان ایران
دیباچه: صدایی که نمیخواست شنیده شود
در جهانی که نویسندگان برای دیده شدن، خوانده شدن؛ و در نهایت، «برندسازی» از خود میکوشند، یاور.م راهی معکوس را برگزیده است: سکوت، گمنامی و امتناع از انتشار رسمی. اما این سکوت، نه از سر کمبودن حرف، بلکه از سر وفور آن است -حرفهایی که نمیخواهند در قالبهای از پیشساخته فرو روند. یاور.م، با واژههایی که گاه زمزمهاند و گاه فریاد، جهانی میسازد که در آن هر انسان، «جهانی ناشناخته» است؛ جهانی که سبک زندگی مدرن، با ابزارهای همقوارهساز خود، در پی فشردن و کشیدن آن است - درست مانند تخت پرکروستس در اسطورههای یونان.
بخش اول:پروکروستس مدرن و فشردن دنیاهای انسانی
یاور.م در یکی از خطابههایش میگوید:
«هر انسان جهانی ناشناخته است که زیبایی جهان جانش تنها با کشف و یافته شدن جلوه خواهد کرد؛ اما عادتها و سنتها و تحمیلهای بشر امروز موجب فشردن و کشیدن این دنیاها میشود»
قطعا با من همنظر هستید که آنچه از نظر گذراندیم را نمیشود صرفا مشاهدهای روانشناختی دانست، بلکه بیشتر یک موضعگیری و بیانیهای فلسفی و اگزیستانسیال ست. نویسنده با الهام و یا اشاره به اسطورهی پروکروستس - راهزنی که قربانیانش را به زور در تختی با اندازهی ثابت میخواباند و اگر بلندتر بودند، پاهایشان را میبرید و اگر کوتاهتر بودند، میکشیدشان - به نقد جهان مدرن میپردازد. در این جهان، انسانها باید در قالبهای از پیشتعریفشده بگنجند: شغل، سبک زندگی، روابط، حتی احساسات و...
یاور.م این همقواره هسازی را نه فقط در جامعه ندیده و در ادبیات نیز مشاهده کرده است؛ مثل کتابها و فیلمها و نمایشنامههایی که همه از یک خط مشی ـ سلیقه بازارـ پیروی میکنند؛ اگرچه ممکن است در شکل ارائه و محتوی متفاوت به نظر برسند! شاید به همین دلیل است که یاور.م از انتشار رسمی آثارش سر باز زده تا مبادا واژههایش نیز قربانی تخت پرکروستس نشر و بازار شوند.
بخش دوم: شباهتها و تفاوتها؛ او کیست، اگر نه کافکا یا کامو؟
خوانندهی دقیق، در آثار یاور.م ردّی از بسیاری از متفکران بزرگ میبیند:
- کافکا در اضطراب هستیشناسانه و کامو در شورش علیه پوچی
- نیچه در نقد اخلاق و حقیقت و شوپنهاور در تلخیِ شناخت
- سارتر در آزادی و مسئولیت و دوبوار در تجربهی زیسته
- کوندرا در بازیهای حافظه و هدایت در زندهبگور و سهقطرهخون
- کیرکگور در جدال با خویش و رنج هستی و فردوسی در میهنپرستی نجیبانه
اما او یک شرقگراست، یک نویسندهِ فیلسوفِ شاعرِ ناسیونالیستِ شرق گرا است و به طور کلی همانطور که نمیشود در چارچوبی قراردادی تعریفش کرد، میتوان از تمام آنها نیز دانست؛ من میتوانم بگویم که یاور.م، خودش است، فقط و فقط خودش است. او با ایکه در تمام آن تعاریف و مکاتب تعریف میشود و با تمام مشاهیر اشاره شده شباهتهایی دارد اما نمیتوانیم بگوییم که از هیچکدام تأثیر پذیرفته؛ و یا پیرو آنهاست.
در عمل و آنچه طی این سالها در آثار او مشاهده شده، باید اعتراف کرد که یاور.م دنبالهرو هیچکس نیست. او نه مقلد است، نه مفسر. بلکه صداییست مستقل، زیستهنگاری که از دل تجربهی زیستهی خودش مینویسد؛ تجربهای که در آن، عشق، دروغ، حقیقت و تنهایی مفاهیم انتزاعی نبوده و زخمهایی ملموس و قابل شرح در روح و روان و جانِ جهان انسان رهرو و اندیشمند هستند.
همانطور که شباهتهای غیرقابل انکار اندیشههای یاور.م در زیستهنگاریها و خطابهها و گزارههایش به بسیاری از مشاهیر شباهت دارد، تفاوتهای غیر قابل انکاری نیز فاحش و آشکار هستند.
برای مثال کیرکگور مینویسد:
"آموزش چیست؟ به گمان من دورهای است که انسان میپیماید تا به شناخت خویش نائل شود و آن کس که از پیمودن آن اجتناب کند بهره چندانی از متولد شدن در نورانیترین عصر نخواهد برد."
در مقابل یاور.م در مورد آموزش و جایگاه اجتماعی آن که در عصر او دچار تغییرات بنیادین در شاکله و معنی شده است چنین میگوید:
"از من میپرسند مدرک تحصیلی شما چیست؛ پاسخ میدهم که مدرکم برای چه چیزی؟ برای اینکه چطور فکر میکنم؟ چطور زندگی میکنم؟ سفسطه گریست اگر نگویم مدرک تحصیلیام چیست و به همان میزان نیز از اعتبار ساقط است اگر بگویم. مدرک من انسانی است که از خود ساختهام."
این تقابلها تنها به کیرکگور ختم نمیشود. نگاه یاور.م در مواجهه با دیگر بزرگان این عرصه نیز یک رویکرد وارونهساز دارد:
در حالی که نیچه از اوجگیری «ابرمرد» سخن میگوید، یاور.م به «سقوط ابرانسان» در گنداب جهان مدرن و در مرحله بعدی حتی عبور از آن میپردازد. در جایی که کامو «مورسو»یی را میآفریند که در برابر پوچی، بیتفاوت و «بیگانه» است، یاور.م «بردیایی» را به تصویر میکشد که علیرغم همهی زخمها و پوچیها، اگرچه «زانو میزند» اما این برای تسلیم نیست، بلکه برای آغازی دگر است، شروعی برای ایستادگیِ دیگرگونه... این وارونگیها از زیستجهان متفاوت و نگاه معطوف به شرقِ او سرچشمه میگیرد.
جمعبندی: از تشابه تا استقلال؛ صدایی برای پرکروستسزدایی
این تقابل میان نگاه کیرکگور و یاور.م، کلید فهم تمایز اوست. کیرکگور بر «آموزش» به مثابه مسیری برای شناخت خویشتن تأکید میکند؛ مسیری که در چهارچوبی فکری تعریف میشود. اما یاور.م در پاسخ، «انسانِ برساختهی خود» را به عنوان تنها مدرک معتبر معرفی میکند؛ مدرکی که نه در نهادهای آموزشی، که در کورهی راهِ تجربهی زیسته و انتخابهای رادیکال به دست میآید.
اینجا است که همهی آن تشابهات ظاهری با کافکا، کامو، نیچه و دیگران، در مسیری مشترک به نظر میرسند، اما در مقصد، از هم جدا میشوند. یاور.م نه دغدغه «ابرمرد» نیچه را دارد، نه «پوچی» کامو را محور میداند و نه مانند کافکا اسیر دیوانسالاری میشود. دغدغه مرکزی او، «نبرد با تخت پرکروستس» در همهی عرصهها - از آموزش و روابط تا ادبیات - است.
پروژه فکری او را میتوان «پرکروستسزدایی از انسان» نامید: تلاشی برای رهانیدن جهانهای ناشناخته درون آدمیان از چنگال قالبهای تحمیلی. بنابراین، یاور.م را نه میتوان در مکتبی خاص گنجاند و نه میتوان به روشنفکری غربی تقلیل داد. او صدایی است مستقل که از دلِ زیستههای یک ایرانی برمیخیزد تا به تمامی انسانهای در تهدید «همقوارهسازی» هشدار دهد. ادبیات، برای او آخرین سنگر مقاومت در این نبرد نابرابر است.
بخش سوم: امتناع از انتشار؛ ادبیات بهمثابه مقاومت
چرا یاور.م از انتشار رسمی آثارش امتناع میورزد؟ پاسخی که در هسته خود آثار نهفته است، میگوید: در جهانی که هر چیزی باید «قابل مصرف» باشد، او نمیخواهد واژههایش صرفاً خوانده شوند، بلکه روا و شایسته و میداند که آنها زیسته شوند. نمیتوان گفت که او بازار کتاب و انتشارات را به رسمیت نمیشناسد، بلکه دارد از تبدیل شدن به "کالایی فرهنگی" در ویترین بازار کتاب سر باز میزند. او با امتناع خود از پذیرش انتشار، در اعتراضی صریح اعلام میکند که این بازار، صلاحیت و شرایط پذیرش اندیشهها و آثارش را ندارد. او به خوبی میداند که این ویترینها، خود همان تخت پرکروستس مدرن هستند.
نتیجهگیری: یاور.م؛ صدایی برای آنان که گوش شنوا دارند
یاور.م را نمیتوان در هیچ قالب از پیش تعریفشدهای - پستمدرن، اگزیستانسیالیست، شاعر یا فیلسوف - گنجاند. او نویسندهای است که نویسندگی را به رسمیت نمیشناسد و صدایی است که نمیخواست شنیده شود، مگر توسط آنکه گوشش با جانش میشنود. شاید راز ماندگاری و استقبال گسترده از او در همین باشد: در جهانی که همه فریاد میزنند، او زمزمه میکند (زمزمهای از ژرفنای اقیانوسِ احساساتِ زیسته) و راست گفتهاند که آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل مینشیند.
مطالعه بیشتر: بخش نخست تحلیل و بررسی آثار و اندیشهها بخش دوم و بررسی آثار و اندیشهها