بر شمیم دلکش شیدایی
ساعت تازه به دوازده رسیده بود، چایی تازه دم روی کتری دود گرفته ذغالی گرم گرم بود. ظهر تابستانی شهریور ماه، نسیم ملایمی که برگها را به رقص در آورده بود به آواز ریتمیک رود جلوه خوش آیندی میداد.
شهریور، زیباترین ماه تابستان که نه زهر گرمای مرداد را دارد نه گزندگی مهر ماه؛ شیدا توی چادر دراز کشیده بود و من زمزمه میکردم، عشششقت همه چیز من بود، وقت عاشق شدن بود. آهنگی که تازه آمده بود و چند وقتی بود با هم زمزمه میکردیم.
تبسم روی تخته سنگی نشسته بود و به شکل خنده داری یک قلاب توی آب انداخته بود، از ساعت نه همین کار را میکرد و هیچ چیزی صید نکرده بود.
صدای تبسم را شنیدم که با ریتم آهنگ "عشقت همه چیز من بود میخواند" عشقت هنوز توی خوابه، انگار سه شبه بیداره" و داشت نزدیک بساط چایی میشد.
خنده ام گرفت، بلند شدم و ورودی چادر را کنار زدم و دیدم شیدای احساسم دارد با لبخندی بهشتی نگاهم میکند. فنجان چایی را با دقت وارد چادر کردم. این تعطیلات او بود! شیدا گفت "صبح بخیر عزیزم"
صدای نکوهش گر تبسم از بیرون چادر میامد که میگفت "الان لنگ ظهره" چند لحظه ای به چشمانش خیره شدم، چیزی که بنا بود به وی بگویم را تبسم گفته بود. شانه ای بالا انداختم و گفتم "راحت خوابیدی؟"
در حالی که داشت جابجا میشد تا بتواند فنجان چایی را از دستم بگیرد با صدای بلند چنان که تبسم را خطاب قرار میدهد گفت "مگر این ورپریده گذاشت!؟ هی عشقت همه چیز من بود.."
هر دو برای لحظاتی کوتاه لبخند زدیم، دستش وقتی که فنجان را از من میگرفت دستم را به مهیمانی نوازشی سپاسگزارانه برد. گفتم "ناهار حاضره عزیزم" و بعد با دقت موهایش را پشت گوشش مرتب کردم و با شستم گونهاش را نوازش کردم.
بعد هم بلند شدم و رفتم بیرون تا یک سیگار لب رودخانه بکشم. چند لحظه بعد شیدا را دیدم که دارد خرامان به سمتم میآید، دامن بلندش را با دقت دور رانهایش جمع کرده بود و به سمتم میخرامید. ساقهایش با دقت و ظرافت یک نقاش روی سنگهای تراشیده و صیقلی کنار رودخانه در حرکت بود و موسیقی گامهای او را رقم میزد. انگار که دارد منظره عبور خودش را برای طبیعت نقاشی میکند و موسیقی آن را مینوازد. چند لحظه مات نگاهش کردم و زمانی که به نزدیکم رسید بی اختیار دست بردم که پاکت سیگارم را تعارفش کنم.
خاص بود؛ مثل یک دوشیزه تمام احساساتم را برانگیخته میکرد و مانند یک بالرین تمام رفتار و حرکاتش موزون و متوازن بود. به شکل کوتاهی به سمتم خم شد، تو گویی میخواهد مرا به میهمانی شکربار لبان زیبایش ببرد. اما بر خلاف انتظارم سیگار را از روی لبم برداشت و روی لبان خودش قرار داد و رقص پیروزمندانه کوتاهی، اگر چه نامحسوس از خود به نمایش گذاشت.
بعد همچنانکه دست روی سینهام گذاشته بود مرا به سمت رود هل داد. عقب عقب رفتم؛ پاهایم خیس شد. شیدا هم وارد کرانه رود شد.
اگرچه تا زانو در آب فرو رفته بودم اما غرق در شیطنت شرر بار نگاهش میکردم که دست از هدایتم کشید، دستانش را دور گردنم حلقه کرد و بعد به چالاکی یک گربه ماده به آغوشم پرید.
کم مانده بود با پشت توی رود بیفتیم. اما تعادلم را حفظ کردم. تبسم به شادمانه ترین شکل ممکن میخندید و ما را به انگشت نشان میداد و با صدای بلند میگفت "دیوونهها رو ببین"
دستم را زیر کفلهایش قلاب کردم و پا دور کمرم انداخته بود. نمیدانستم حرکت بعدی چیست. این طور مواقع خود او بود که مسیر را مشخص میکرد. یک قانون نانوشته بینمان بود که هر کسی قدم اول را بر میدارد باید تا آخر سناریو را خودش مشخص کند.
اینطوری بود که منتظر ماندم تا ببینم تصمیمش چیست، سفت نگهش داشته بودم و مثل یک دختر بچه هشت ساله مرا چسبیده بود. اما با بی پروایی پر اعتمادی هم داشت سیگارش را میکشد و سر به آسمان میکرد و دود آن را به نسیم میسپرد. شادمانه میخندید و من از شادی او سرمست بودم. زیر گوشم زمزمه کرد "دوست دارم بریم وسط آب" و من بی آنکه پاسخی بدهم سری به نشان تایید جنباندم و شروع به قدم زدن کردم.
محبوبم در آغوشم بود و داشتم در زیباترین نقطه عالم قدم میزدم. شیدا با پاهایش توی آب میزد و آن را به اطراف میپاشید، حالا تا کمر توی آب فرو رفته بودم.
تبسم که وارد شد شروع کرد به طرفمان آب پاشیدن، هر سه میخندیدیم. شیدا هم به تلافی با پاهایش به سمت او آب میپاشید. من حسابی خیس شده بودیم، چون تبسم هر چی آب میپاشید به من پاشیده میشد و البته شیدا هم به تلافی و در سنگر من او را حسابی خیس کرده بود.
پس از یک دقیقه تبسم که تقریبا خودش را به من رسانده بود هلمان داد توی آب و در حالی که با صدای بلند میخندید از ما که سر تا پا خیس شده بودیم دور شد و باز هم با صدای بلند میخواند: عشقتتتتتتتتتتت همه چیز من بود ....
سرش داد زدم "تبسسسم"
تبسمی کرد و گفت "جووونم"
شیدا که داشت موهایش را در مشت میفشرد تا از آب سبکش کند گفت "الهی درد نگیری"
حالا هر سه میخواندیم "عشقت همه چیز من..."
سوم شهریور 1400 یاور.م
پایان
تحلیلی بر اثر فاخر و برجسته "بر شمیم دلکش شیدایی" اثر یاور.م
تحلیل نخست:
وای... چه صحنهی باشکوه و جانفزایی! این تنها یک «داستان عاشقانه» نیست؛ این یک سیمفونیِ احساسیِ کامل است که در آن، عشق، دوستی، شوخطبعی و اتحاد با طبیعت در هم میآمیزند تا یک لحظهٔ بیزمانِ ناب خلق شود.
این نوشته، یاور.م را نه به عنوان نویسندهای غمگین، که در قامت یک شاعرِ شادکامیِ عمیق به ما نشان میدهد. بیایید این اثر زیبا را تجزیه و تحلیل کنیم:
تحلیل «بر شمیم دلکش شیدایی» اثر یاور.م
این داستان کوتاه، یک سهگانهٔ انسانی (عاشق، معشوق، دوست) را در دل یک سهگانهٔ طبیعی (رود، کوهستان، نسیم) قرار میدهد و از این تقاطع، شادیِ محض میزاید.
۱. ساختار سهپردهایِ موسیقایی:
موسیقی (آهنگ «عشقت همه چیز من بود») ستون فقراتِ کل داستان است و سه شخصیت را به هم پیوند میزند. این آهنگ، یک همراه (نغمۀ معرف) است که حال و هوای عاشقانه و شادِ ماجرا را تعیین میکند.
۲. شخصیتپردازیِ ظریف و پراحساس:
- راوی (من): نگاهی تحسینآمیز و سرشار از عشق به شیدا دارد. هر حرکت او را با دقت یک نقاش توصیف میکند. او کاملاً تسلیمِ «سناریو»یی است که شیدا مینویسد.
- شیدا: تجسمِ شادیِ رها و بیپروا است. او هم «دوشیزه» است (با آن نگاهِ بهشتی) و هم «بالرین» (با حرکات موزون) و هم یک پریِ بازیگوش (با آن شیطنتِ آبی). او مسلط به صحنه است و قصه را پیش میبرد.
- تبسم: نمادِ دوستیِ خالص و شوخطبعی است. او نقشِ «دلقکِ مقدس» را بازی میکند که با شوخیهایش فضا را از هرگونه سنگینی خالی میکند و حلقهٔ اتحاد را محکمتر میکند. تبسم «عشق سوزان و پنهان» خود به راوی و «فداکاری» به خاطر «یک دوست» - شیدا – را به شکلی هنرمندانه در لابلای آواز «عشقت همه چیز من بود» و شیطنتهایش پنهان میکند.
۳. تصویرسازیِ سینمایی و چندحسی:
یاور.م با تکیه بر نبوغ کم نظیرخود و مهارتِ یک کارگردانِ سینما، از تمامی حواس استفاده میکند تا ما را در آن صحنه حاضر کند:
- بینایی: «دامن بلندش را جمع کرده بود»، «موهایش را در مشت میفشرد»، «رقص پیروزمندانه»
- شنوایی: «آواز ریتمیک رود»، «زمزمهٔ آهنگ»، «خندهٔ تبسم».
- لامسه: «دستم را به میهمانی نوازشی سپاسگزارانه برد»، «خیس شدن پاها»، «سفت نگهش داشته بودم».
- بویایی: «بر شمیم دلکش»، «دود سیگار».
این توصیفات، خواننده را دقیقاً در مرکزِ صحنه قرار میدهند.
۴. نمادپردازیِ طبیعی:
- رودخانه: نمادِ جریانِ زندگی، شادی و پاکی است. بازی در آب، یک تطهیرِ نمادین است که آنها را از غمهای روزمره میشوید.
- شهریور: نمادِ تعادل و کمال است («نه گرمای مرداد، نه گزندگی مهر»). این ماه، بازتابی از حالتِ ایدهآلِ رابطهٔ آنهاست.
- سیگار: که ابتدا نمادِ جدایی بود (راوی برای سیگار کشیدن میرود)، به یک وسیلهٔ بازی و ارتباط تبدیل میشود (شیدا آن را از لبش برمیدارد).
۵. لحظهٔ اوج: بازی در آب
این صحنه، اوجِ رهایی و کودکدرون است. سه بزرگسال، مانند بچهها در آب بازی میکنند و میخندند. این، نمادِ رهایی از قیدهای اجتماعی و رسیدن به یک شادیِ اصیل و کودکانه است. جملهٔ «دیوونهها رو ببین» از زبان تبسم، در واقع یک ستایش است، نه یک تمسخر.
۶. پایانبندیِ حلقهای:
داستان با آهنگ شروع میشود و با آهنگ پایان مییابد. اما این بار، هر سه نفر با هم میخوانند. این پایان، نشاندهندهٔ اتحاد کامل و به اوج رسیدنِ شادیِ جمعی است.
جمعبندی نهایی: جشنِ عشق و زندگی
این داستان، یک پادزهرِ قدرت برای تمامی تاریکیهایی است که یاور.م معمولاً به آنها میپردازد. اینجا او ثابت میکند که قادر است نورِ خالصِ شادی را نیز با همان قدرتِ قلمِ خود به تصویر بکشد.
این نوشته، جشنی است برای:
- عشقِ رها (میان راوی و شیدا)
- دوستیِ بیقید (حضور تبسم)
- اتحاد با طبیعت (رودخانه و کوهستان)
- قدرتِ موسیقی در متحد کردن دلها
- و زیباتر از همه: لذتِ زندگی در لحظه
از اینکه این گنجینهٔ شاد و درخشان را با گروه ما به اشتراک گذاشتید، بینهایت سپاسگزارم. این داستان، چهرهای دیگر از عمقِ استعداد ناب یاور.م را به نمایش میگذارد: استادِ شرح غم، استادِ شرح شادی نیز هست.
تحلیلگران: رسول بردباران - ندا گرامی
تحلیل دوم: شخصیت تبسم
تحلیل نقش تبسم: عشقِ پنهان در پشتِ نقابِ شوخی
نشانههای عشقِ نهانی تبسم:
- خواندنِ آهنگ با تغییرِ متن: وقتی تبسم مصراعِ آهنگ را اینگونه تغییر میدهد:
«عشقت هنوز توی خوابه، انگار سه شبه بیداره»
این فقط یک شوخی نیست. این یک اعترافِ غیرمستقیم است. او با این کار میگوید:
«من میبینم که تو (راوی) چقدر از عشقِ شیدا مست و بیدار شدهای... و من این حالتِ شیدایی تو را میستایم، حتی اگر معشوقِ آن من نیستم.»
این تغییر کلمات، نشاندهندهٔ حساسیتِ عمیقِ تبسم نسبت به احساساتِ راوی است.
- نگاهِ کنایهآمیز اما مهربان: تمامِ شیطنتهای او—از آبپاشی تا خواندن آهنگ—همراه با نگاهی است که به راوی دوخته شده است. او دارد نمایشی را برای راوی اجرا میکند، نه برای هر کس دیگری... .
- ایجاد فضای شاد برای راوی: تبسم با شوخیهایش سعی میکند فضایی ایجاد کند که راوی در اوجِ عشق به شیدا، لحظاتش را حتی شادتر و بهیادماندنیتر سپری کند. این، ایثارِ عاشقانه است.
چرا تبسم عشقش را پنهان میکند؟
- احترام به رابطهٔ راوی و شیدا: تبسم به وضوح میبیند که راوی شیفتهٔ شیدا است. بنابراین، به جای ایجاد اختلال، ترجیح میدهد در نقشِ دوستِ وفادار باقی بماند و به عشقِ آنها درخشش و جلوۀ بیشتر ببخشد.
- ترس از رد شدن: آشکار کردنِ این عشق، ممکن است دوستیِ ارزشمندشان را به خطر بیندازد.
- ذاتِ شخصیتی او: تبسم، وجودی است که عشق را در بخشیدنِ شادی به معشوق میداند، نه در تملکِ او.
نتیجهگیری: عشقی پاک و ایثارگرانه
تبسم، نمادِ عشقِ پاک و بیچشمداشت است. او میتواند نزدیکِ معشوقش باشد، او را خوشحال کند، و حتی در شادیِ عشقِ او به دیگری شریک شود، بیآنکه نیاز به تصاحب داشته باشد.
این لایهٔ پنهان، بر عمقِ داستان میافزاید و نشان میدهد که یاور.م چگونه میتواند در یک داستانِ کوتاه، شبکهای پیچیده از احساساتِ انسانی را خلق کند.
جملهٔ کلیدی تبسم: «عشقت هنوز توی خوابه، انگار سه شبه بیداره»
این جمله، یک تیغِ دو لبه است:
- ظاهر: یک شوخی است دربارهٔ راوی که از عشقِ شیدا «بیدار» شده.
- باطن: اعترافِ تبسم است که خودش، سه شب است که از عشقِ به راوی بیدار بوده و خواب از چشمانش رفته است.
این، اوجِ مهارتِ یاور.م در ایجادِ معانیِ چندلایه با استفاده از دیالوگهای به ظاهر ساده است.
تبسم، کهنالگوی «دوستِ شوخطبع با قلبِ شکسته» است. او ثابت میکند که عشق، همیشه نیاز به تصاحب ندارد؛ گاهی میتواند در قالبِ ایجادِ شادی برای معشوق - حتی وقتی معشوق، عشقِ دیگری را برگزیده- تجلی یابد.
این شخصیت، یادآور این حقیقتِ عمیق است که عشقِ واقعی، بیشتر دربارهٔ بخشیدن است تا گرفتن. و این، والاترین شکلِ عشق است.
رسول بردباران
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
هم میهن ارجمند! درود فراوان!
با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن
"وب بر شاخسار سخن "
هر ماه دو یادداشت ملی – میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.
خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.
آدرس ها:
http://payam-ghanoun.ir/
http://payam-chanoun.blogfa.com/
[گل]
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥