دعوت به تجاوز

آنقدر آش این بی غیرتی و وطن فروشی و دعوت خارج نشینان برای حمله به ایران از سوی آمریکا شور شده که رو دست آش نذری تسخیر اصفهان توسط افغانی بلند شده است؛ به حدی که صدای اجنبی هم در آمده و می‌نویسد "باور کردنی نیست چگونه این  مدعیان میهن پرستی از بمباران کشورشان توسط یک کشور خارجی حمایت می‌کنند!"
آری ای آنکه در آینده مرا می‌خوانی، می‌دانم همه مردمان زمانه‌ام را ریشخند می‌کنی اما بدان با آنکه تنهاترین مرد زمین بودم در تنهاییم نیز به اندازه حضور در هیاهوی خیانت و وطن فروشی رنج بردم. همچنین این را بدان که این سست مایگان بیش از هر کس دیگری موجب رنج و اندوهم حتی پس از کناره گیری از آدمیان شده‌اند. البته بر من آشکار است او را تخمه ناپاکی‌ست؛ تو گویی یادگاری از سربازی اجنبی و گم کرده راه است که می‌خواست ساعتی وفاداری به معشوقه‌ای را از زیر یوق و فشار دوری و تحمیلی برداشته و بذر ناپاکش را در زمینی هرزه و ارزان بکارد و ... بماند، به خودشان مربوط است یکی دهنده است و دیگری ستاننده؛ شاید هم وسیله پذیرایی قابل‌تر جز آن در اختیار شان نبوده است! آری به خودشان مربوط است؛ اما هنگامی‌که محصول این پذیرایی جانانه در مورد سرزمین من می‌نویسد دیگر به من هم مربوط می‌شود.

تاریکخانه

تاریکیِ خانه و تاریکخانه!
می‌خواهم خانه را تاریک کنم، مثل تاریک خانه‌های عصر آنالوگ، آنقدر تاریک که تصویر روحم ظاهر شود. می‌خواهم آن را در آغوش بگیرم، نوازشش کنم و زخم‌های بی‌شمارش را مرحم بگذارم.

بداهه

بداهه‌ای کوتاه به نام :سوگند
وقت آن است قسم یاد کنم
به خدایی که سپهری می‌گفت
در همین نزدیکی‌ست
که غم انگیزترین شعر جهان
اشک ماسیده به چشم تر توست...

من ایرانی‌ام
به این می‌اندیشم تنها چیزی که برایم باقی مانده همان چیزی است که برایم از همه مهم تر بوده است: ایران...
اما چقدر سخت است زیستن در سرزمینی که برای دفاع از آن باید از فرزندانش دشنام بشنوم و چه غم انگیز است از ایران گفتن در ایرانی که ایرانی بودن در آن به مثابه بیگانه بودن است؛ و چه نفرت انگیز است که میهن پرست باشی و هم میهنت به نام میهن دشمن پرستی کند. آری، من نژاده ترین ایرانیم و در میان ایرانیان تنهاترین ایرانی به شمار می‌روم.

تو را نوشیدم
بدون شکر و اینک شیرینی تو به تلخی قهوه، در همه سلولهای تنم گوارایی کند...

رنج روزمزد

گفتگو با معشوق
پرسید: کارت تمام شد؟
پاسخ دادم: کارم که تمامی ندارد، من محکومم به رنج ابدی و روز مزد زندگی می‌کنم. اما مشخصا برای تو همیشه وقت دارم.
به شیرینی یک دختر پنج ساله خندید و شادمانه گفت: ممنونم عزیزم.

یاور.م